الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

19

إحياء علوم الدين ( فارسى )

جز به آبدست نباشد . و اما كسى كه به نقصان و محروم ماندن از فضل نماز تطوع راضى باشد ، طهارت براى آن بر او واجب نيست . و چنان كه گويند كه چشم و گوش و دست و پاى در وجود آدمى شرط است ، اى شرط است كسى را كه خواهد كه آدمى كامل باشد كه به انسانيت او منفعت توان گرفت [ 12 ] و به واسطهء آن در دنيا به درجات عالى توان رسيد . و اما كسى كه به اصل حيات قانع شود ، و راضى باشد كه چون گوشتى بر خوانى بود ، يا چون خرقه‌اى بر زمين انداخته ، براى مثل اين حيات چشم و دست و پاى شرط نيست . پس اصل واجبات كه در فتواى عامه داخل است نرساند مگر به اصل نجات ، و اصل نجات مانند اصل حيات است . و آن چه وراى اصل نجات است از سعادتها كه [ حيات ] بدان [ منتهى ] شود چون اعضا و آلات باشد كه حيات بدان [ مهيا ] گردد . و سعى انبيا و اوليا و علما ، و هر كه درجهء او عالىتر ، در آن بود و حرص ايشان بر آن و طوف ايشان گرد بر گرد آن . و براى آن لذتهاى دنيا به كلى بگذاشته بودند تا به حدى كه عيسى - صلوات اللّه و سلامه عليه - سنگى زير سر گرفته بود ، شيطان بر او آمد ، گفت : نه دنيا را براى آخرت گذاشته بودى ؟ گفت : آرى ، چه چيز بر خلاف آن مىبينى ؟ گفت : از سنگ بالين ساختن تنعّم دنياست ، چرا سر بر زمين ننهى ! عيسى سنگ بينداخت و سر بر زمين نهاد . و انداختن سنگ توبه بود از آن تنعم . چه پندارى كه عيسى - عليه السلام - نمىدانست كه سر بر زمين نهادن را در فتواى عام واجب نگويند ؟ و چه پندارى كه پيغامبر ما - عليه افضل الصلوات و التحيات - چون جامه‌اى كه علم داشت در نماز او را مشغول گردانيد تا آن را بيرون كشيد ، و بند نعلين [ را ] كه تازه فرموده بود ملتفت كرد ، « 53 » تا بند كهن بيرون كشيده را باز به جاى آوردند . ندانست كه آن در شرع او كه براى كافّهء مردمان است واجب نيست ؟ و اگر بدانست چرا از آن توبه كرد به گذاشتن آن ؟ و آن جز براى آن نبود كه آن را مؤثر ديد در دل خود ، اثرى كه از رسيدن به مقام محمود كه موعود او بود مانع او بود . يا پندارى كه صديق - رضى اللّه عنه - پس از آن كه شير تناول كرد و بدانست كه از وجه حلال نبود ، انگشت در حلق خود كرد تا آن را بيرون آرد تا به حدى كه جان او با آن بيرون خواست آمدن . اين قدر از فقه ندانست كه آن چه نادانسته خورده بود در آن آثم « 54 » نبود ، و بيرون آوردن آن در فتواى فقه واجب نيست ، پس چرا از خوردن آن به تدارك بر اندازهء امكان به خالى كردن معده توبه كرد ؟ و آن جز براى سرّى نبود كه در سينهء او قرار داشت ، آن سر وى را تعريف كرد كه فتواى عامه سخنى ديگر است . و خطر راه آخرت را جز صديقان ندانند . پس تأمل كن احوال آن جماعت كه شناساتر خلق بودند خداى را و راه او را و مكر او را و غرورهاى پوشيده كه به دو باشد . و بترس از آن كه حيات تو را بفريبد يك بار ، و از آن كه فريبنده‌اى تو را به خداى بفريبد هزار بار . و اين سرهايى است كه هر كه را مبادى روايح آن به مشام او رسد داند

--> ( 53 ) ملتفت كردن ، آگاه كردن ، توجه دادن . ( 54 ) آثم ، گناهكار .